X
تبلیغات
پیام دوست شنیدن ، سعادت است و سلامت

پیام دوست شنیدن ، سعادت است و سلامت

تکه ای از آسمان ادبیات ( شعر و داستان )

شعر ناسازگار از مجموعه آواز آن پرنده غمگین مشیری




 سرانجام بشر را، اين زمان، انديشناكم، سخت

                                                    بيش از پيش.

كه مي‌لرزم به خود از وحشت اين ياد.

نه مي‌بيند،

          نه مي‌خواند،

                    نه مي‌انديشد،

                                   اين ناسازگار، اي داد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 16:55  توسط   | 


چرا از مواجهه شدن با " خود" و افکارمان در هراس هستیم و فرار می کنیم؟!

 







+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:20  توسط   | 

جلسه آنلاین


لطفا نظرات خود را درباره این جلسه اعلام فرمایید:

- تاریخ و ساعت پیشنهادی

- موضوعات پیشنهادی

-...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 23:57  توسط   | 

داستان پرنده ای که به شکارچی اش سه نصیحت می کند.



آن یكی مرغی گرفت از مكر و دام         مرغ او را گفت: کای خواجه همام

تو بسی گاوان و میشان خورده ای        تو بسی اشتــر به قربان كـرده ای

تـو نگشتی سیــر ز آن ها در زمَن        هم نگردی سیــر از  اجـزای  من

مر  مـرا  آزاد  گــردان  از  کــرم        ای  جـوان  مـردِ  کـریم ِ محتشـم

هِل مـرا ، تا كه سـه پنـدت بر دهم        تــا  بدانی  زیــركـم ، یــا  ابلهـم

اول ِ آن  پنــد هـم در   دست تــو        بدهم ای جـان و دلم پـا بستِ تــو

بــر  ســر  دیـوار  بدهـم  ثانی اش        تا شوی ز آن پنـد شاد و خوب و کش

و آن سـوم پندت دهم من بر درخت         كه از این سه پنـد گردی نیك بخت

آنچه بر دست است این است آن سخُن        كه  محالی  را  ز كس  بــاور  مكن

بر كفش چـون گفت اول پنــدِ زفت        گشت  آزاد  و  بـر آن  دیـوار  رفت

گفت : دیگــر بر گذشتـه غم مخَـور        چون ز تو بگذشت، ز آن حسرت مبَر

بعـد از آن گفتش كه: در جسمم كتیم        ده دِرم  سنـگ است ، یك دُرّ   یتیـم

دولتِ  تــو ،  بخت  فـرزنـدان  تـو        بـود  آن  گوهـر  بـه  حقّ ِ جان ِ تـو

فوت كــردی دُرّ، كه روزی ات نبـود        كه  نباشـد  مثل  آن  دُرّ  در  وجــود

آن  چنــان  كـه  وقت  زادن  حـامله        نـاله دارد ، خـواجه  شـد در  غلغلـه

گشت  غمنـاک و  همی گفت : آه آه        این  چـرا کـردم؟  که  شد  کارم  تباه

مـن چـرا  آزاد  کـردم  مـر  تـو  را ؟        زین  حیــل  از  راه  بـردی  مر  مرا

مـرغ گفتش : نـی نصیحت  كـردمت؟        كه  مبـادا بـر گـذشتـه دی، غمـت ؟

چون گذشت و رفت، غم چون میخوری ؟        نكـردی  فهـم  پنــدم ، یــا  كــری

و آن دوم پنـدت نگفتـم: كــز ضلال؟        هیــچ تـو بــاور مكن  قول  محال ؟

من نیم خــود سه درم سنگ، ای اسد          ده  درم  سنـگ  اندرونـم  چـون  بود ؟

خواجه بـاز آمـد به خود گفتا كه: هین        بـاز  گـو   پنـد  سوم  ، ای نازنیــن

گفت: آری،خوش عمـل كردی بدان؟        تـا   بگـویم  پنـد   ثالث   رایگان ؟

این بگفت و بـر پرید و شـــاد رفت        سوی  صحـرا  سرخوش و آزاد رفت

پنــد گفتــــن با جهـول ِ خوابنـاك        تخم افكنــدن بــود در شــوره خاك

چـاكِ حمق و جهـل، نپـذیرد رفــو        تخـم حكمت كم دهش ای نیک خـو

زآنکه جاهل جهــل را بنــده بــود        چـون که تـو پنـدش دهی او نشنـود

مثنوی مولوی






+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 8:45  توسط   | 

انسان های کند ذهن به شما صبر را و بردباری را می آموزندانسان های عصبانی مزاجآرامی و خونسردی را به شما می اموزند
انسان های تحقیرگر، غزت نفسمی آموزند
انسان های بی اخساس ، عشق بی قید و شرط را به شما می آموزند
انسان های لجیاز ، انعطاف پذیری را به شما می آموزند
انسان های ترسو ، جرا ت وشجاعت را به شما می آموزند
پس هیچکس نه دوست ونه دشمن توست
همه معلمین تو هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 21:14  توسط   | 

نو روز

روز هنگامی نو می شود که  نگاه مان را از عادت ها و کهنه دیدن هستی  بشوییم . 

طراوت و تازگی و جوششی که در هستی حاضر است را ببینیم.

روز هنگامی نو می شود که هر روزمان ارزشمند تر از دیروزمان باشد .

طبیعت اگر رشد نکند خواهد پوسید اما متاسفانه پژمردن ومرگ انسان در اثر عدم بالندگی ، نمایان نیست

و انسان غافل ، بی خبر از حتی مرگ خویش است . بی اینکه زنده باشد زندگی میکند . 

تامل و دقت نظر در خود و هستی و نگاه موشکافانه می تواند هر لحظه وسعت بزرگتری از جهان را به انسان بنمایاند . 

اینکه میگوییم ، " هر روزتان نوروز" تبدیل به شعاری شد که سر سوزن اندیشه ای نسبت به این جمله وجود ندارد . نوروز می تواند هر روزمان باشد اما چگونه؟

همین سوال ها و کشف این چگونگی ها حول حالناست . 

در آگاهی و هشیاری زندگی کنیم . 

عید اتفاقی خارج از وجود مانیست . 

" ایام می آید تا به شما مبارک شود "

حضرت شمس تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:32  توسط   | 

مطلبی از محمد جعفر مصفا


  " به ‎علت حاكمیت پندار بر ذهن، ‌اتاق وجود من، یعنی ذهن من تاریك است. اكنون از درون این اتاق تاریك به‎ده‎ها و صدها موضوع اجتماعی یا هر موضوع دیگر نگاه می‎كنم و نتیجتاً همهٔ آنها را تاریك می‎بینم. 

  حال كار مفید این نیست كه تو آن ده یا صد موضوع و مورد را برای من روشن كنی؛‌كار مفید این است كه كمك كنی به‎روشن شدن اتاق تاریك ذهنم. وقتی این اتاق روشن شد خود من می‎توانم از یك موضع روشن آن صد مورد ـ و بیشتر از آن را ـ روشن ببینم.




  خدایا این چه مصیبت و بدبختی وحشتناکی است كه بر انسان وارد شده است. این واقعاً یک بلای عظیم است، یک خسران فاحش است که انسان حالات اصیل و فطری خود را فراموش کند، با فطرت خود بیگانه شود و به جای آن یک شبه هستی دروغ و عاریت را حاکم بر خود و زندگی خود نماید.

  انسان چند سالی بیشتر هستی و حیات معنوي به معنای واقعی ندارد آنهم معنويتی که هنوز خام است و رشد نکرده است ـ طفل معصوم سفر زندگی را تازه شروع کرده و هنوز در ابتدای راه است که جامعه آن میراث شوم را یک شبه، مثل یک کابوس هولناک بر او تحميل می‌کند.

  و این میراث است که چشمه هستی فطری شاداب و پر طراوت او را می‌خشکاند و از او یک کویر خشک و یک برهوت می‌سازد که زمانی به طراوت و زيبايی بهشت بوده، کويری که پر از خار است با مقداری گل‎های کاغذی که فقط زرق و برق دارند، نه بو نه شادابی و نه طراوت. "

نوشته محمد جعفر مصفا






+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:48  توسط   | 

نمونه سوالات میان ترم

سلام
امیدوارم روزهای خوبی را گذرانده باشید و از آنچه آموخته اید ، بهره بجویید . 

زندگی سرشار از اتفاق های بی تکرار است ، با دقت درس هامان را بیاموزیم تا خرسند تر در وسعت آسمان زندگی بدرخشیم . 

امید دارم در زندگی و امتحانات زندگی موفق باشید . 

1- تحمیدیه چیست ؟

2- ابیات و متون زیر را معنی کنید ( با توضیح لغات )


- فهم سخن چون نکند مستمع / قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار / تا بزند مرد سخنگوی ، گوی


-خبیث را چون تعهد کنی و بنوازی / به دولت تو گنه می کند به انبازی


- بد خوری در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد .

 - ز گریه مردم چشمم نشسته درخون است / بین که در طلبت حال مردمان چون است 


-تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم و اگر مارا درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که امده باز به اصل خود پیوندد


3 - عبارت عربی را معنی کنید 

اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک .


4-عبارت و لغات زیر را معنی کنید . 

پای عصمت لغزیدن 
معاودت

تشویر

نمونه سوالات دیگر :

1- سبک خراسانی چیست ؟



2- اشعار و متون زیر را توضیح دهید .

- مریدان به قوت ز طفلان کم اند مشایخ چو دیوار مستحکم اند 

- به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا

- از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز کنار دامن من همچو رود جیحون است 

- یحیی به عیسی گفت: که تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنین می خندی. 
عیسی گفت: که تو از عنایت ها و لطف های دقیق، لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندین می گریی. 
ولی ای از اولیاء حق درین ماجرا حاضر بود ، از حق پرسید: ازین هر دو کرا مقام عالی تر است؟


- ارنی الاشیاء کما هی


3 – معنی لغات زیر را بنویسید .

- مشافهه  

- تنعم

- زفت

-کنشت



4- درباره اقبال لاهوری هر چه می دانید بنویسید .


                                                                                                                        جعفری


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 7:2  توسط   | 

پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا

می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا 
گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا

پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را
آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا

در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا
زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا

دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین
در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا

زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد
مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا

بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن
پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا

بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو
هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا

نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده
ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها

امروز مهمان توام مست و پریشان توام
پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا

هر کو بجز حق مشتری جوید نباشد جز خری
در سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا

می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن
زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی

دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن
دورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا

از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری
ماننده ماه از افق ماننده گل از گیا

جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان
مانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا

بد لعل ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخر
شمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره ها

عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شد
مانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا

هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خود
خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما

سرسبز و خوش هر تره ای نعره زنان هر ذره ای
کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا
حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا

ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده
برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا

...

غزل شماره 33 مولوی



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:5  توسط   | 

...آناني كه وقتي هستند ،نيستند وقتي كه نيستند ، هستند

همواره روحي مهاجر باش به سوي مبدا

به سوي آنجا كه بتواني انسان تر باشي

و از آنچه كه هستي و هستند فاصله بگيري

اين رسالت دائمي توست

***

دكتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم كرده است : 

 اول :آناني كه وقتي هستند هستند وقتي كه نيستند هم نيستند 
عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند

 آناني كه وقتي هستند نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند دوم :
مردگاني متحرك در جهان. خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي شخصيت‌اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يكي است
 سوم : آناني كه وقتي هستند هستند وقتي كه نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و با شخصيت. كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. كساني كه همواره به خاطر ما مي‌مانند دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم

 چهارم : آناني كه وقتي هستند نيستند وقتي كه نيستند هستند

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شكوه اند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درك مي‌كنيم. باز مي‌شناسيم. مي فهميم كه آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي آيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:0  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر