متنی از کتاب " نامه های عین القضات "

هر چه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن‌چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتن‌ش بهتر است از نانبشتن‌ش.
ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند ... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحل‌ش بدید نبود، و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم بر آن پریشان باشم و رنجور.
ای دوست می‌ترسم- و جای ترس است از مکر سرنوشت....حقا، و به حرمت دوستی، که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟
و حقا، که نمی دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟
کاشکی، یک‌بارگی، نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن بغایت!
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم؛ 
چون احوال عاشقان نویسم نشاید؛ 
چون احوال عاقلان نویسم، هم،نشاید؛
و هر چه نویسم هم نشاید؛
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛
و اگر گویم نشاید؛
و اگر خاموش گردم هم نشاید؛ 
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید
...و اگر خاموش شوم هم نشاید!»





«هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتن. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...

حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم که این که می نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید!»


 عین القضات

غزلی از حافظ

مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم 

مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم

در خـِـرمـن صـد زاهـد عـاقــل زنـــد آتـش 

ایـن داغ کـه مـا بـر دل دیـوانــه نـهـادیــم 

سـلـطـان ازل گنـج غـم عشـق به ما داد

تــا روی دریـن مـنـزل ویـرانـــــه نـهـادیــم 

در دل نـدهم ره پس از این مـِهـر بـُتـان را 

مـُهـر لـب او بـر در ایـن خـانــــه نـهـادیـم 

در خـرقـه ازیـن بـیـش مـُنـافق نتـوان بـود 

بـنـیـاد ازیـن شیـــــوه‌ی رنـدانـه نـهـادیـم 

چون می‌رود ایـن‌کشتی‌سرگشته که آخر 

جـان در سـر آن گـوهـر یـکـدانـه نـهـادیـم 

اَلـْمـِنـّةُ لله که چـو مـا بی دل و دیـن بــود 

آن را که لـقـب عاقل و فـرزانــه نـهــادیــم 

قانع به خیالی ز تـو بـودیـم چـو حـافــــظ 

یـا رب چه گـدا هـمـّت و بـیـگـانه نـهـادیـم

عنوان وبلاگ هم ( درس سحر ) تفالی بوده از دیوان حافظ

 اطلاعات بیشتر  از حافظ شیرازی : زندگینامه حافظ